|
هر روز در بحبوحه ے دلتنگےهایم بغض مے آید اقا جان در افق آرزوهایم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ساعت 1:32  توسط naqvi
|
ای بودنت برای عبادت، دلیل من! دست مرا بگیر که در ابتدای راه السلام علیک یا ابا صالح المهدی (عج)
💢قرار شبانه 💢 ▪▪▪▪▪▪▪▪ پس این توفیق را از خود دریغ مکن بياد مولا به رسم هر شب بسم الله الرحمن الرحيم اَللّـهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِه في هذِهِ السَّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَة وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْنا حَتّى تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طویلا .
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ساعت 1:19  توسط naqvi
|
با غرور گفتم: گفت:یک"حسین زنده داریم"نامش مهدی است،بسم الله...
💞 آن هنگام که برای مان، دست به دعا بر می دارید!... مهربان تر از پدر و دل سوزتر از مادر؛ 🌞امام زمان!... امروز را هم بعد از بردن نام خدا، با یاد شما شروع می کنم!... 👌🏼 امروز، بی نظیرترین روز زندگی ام خواهد بود!... ✋🏼سلام بر تو ای سرچشمه ی زندگانی!........ 🌺السلام علیک یا حجهْْ الله علی خلقه.السلام علیک یا بقیهْْ الله.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ساعت 1:7  توسط naqvi
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ساعت 1:1  توسط naqvi
|
یا اباصالح ( عج ) هیچ کس را به اندازه ے شما اذیت نکرده ایم ، تا بفهمیم بے تو هیچیم و کارے نمیتوانیم بکنیم، تا باور کنیم تا تو نباشے همیشه گرفتار رنج و فساد و ظلم هستیم منتظر ماندے تا براے آمدنت کارے کنیم ، منتظر ماندے تا لیاقت پیداکنیم و دردمندانه و دلسوزانه فرمودے: ✋دستمان را بگیر و ما را امام زمانی کن!! 😭 در خوابے سنگین هستیم، بیدارمان فرما!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ساعت 0:48  توسط naqvi
|
آقای مهربانم! عطر نرگس ها را که استشمام می کنم... و چقدر یاسها مرا به دقایق جمکران آرزو دارم بیایی مژده سبز بهارم آرزو دارم بیایی در دل تاریک غمها 💐 السَّلامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللَّهِ 💐
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ساعت 0:38  توسط naqvi
|
گلایه ام ز دلی هست که بی تو مضطر نیست و چشم بی هنری که گلایه ام ز محبین مدعی چون من عجیب نیست چرا پشت پرده ای آقا
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ساعت 0:36  توسط naqvi
|
مهدیا عج ❤ فانی ام… آغاز و پایانی ندارم جز خودت سال ها محتاج نانم از تنور خانه ات باز هم دارم غزل ها را بهانه می کنم هر کسی که دل به او بستم دلم را زد شکست یک زمانی هم اگر حرفی ز آبادی شود چاره ای کن، غفلتم از تو جدایم کرده است می نشینی پیش چشمم باز انکارت کنند؟! پپاره کردم این گریبان را بدانی عاشقم در پشیمانی، پشیمان از پشیمانی شدم بین خلوتگاه قبرم شک ندارم آخرش در قیامت هم بهشت من تویی یابن الحسن آرزویم کربلا رفتن به همراه شما است
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ساعت 0:20  توسط naqvi
|
امروز، عجب روزی بود! همه غافلگیر شدیم. ما در خانه بودیم. پدر خواب بود، مادر در آشپزخانه مشغول پخت و پز، من و برادر کوچکم سر کنترل تلویزیون جرّ و بحث میکردیم! که ناگهان آن صدای عجیب و دلنشین در خانه پیچید، آیه ای از قرآن. به خیال اینکه شاید صدا از بیرون آمده، پنجره را باز کردم و دیدم که صدا در خیابان نیز به وضوح می آید. صدایت آشنا و پررنج بود؛ پدرم بی درنگ از خواب پرید، مادرم با کفـگیر، به زمین تکیه داده بود، من و برادرم کنترل را به کناری پرت کردیم و سراپا گوش شدیم، اصلاً مجری تلویزیون و مهمانان آن هم از جای خود بلند شده بودند و با دهانی باز و چشمانی متعجب، آسمان را ورانداز می کردند. « ای اهل عالم! من بقیهالله و حجت و جانشین خداوند روی زمینم...» باورمان نمیشد. آنجا بود که گل از گلمان شکفت و زیر لب سلام دادیم: «السلام علیک یا بقیهالله فی ارضه» بعد با طنین محمدی ات ما را خواستی: «...در حقّ ما از خدا بترسید و ما را خوار نسازید، یاریمان کنید که خداوند شما را یاری کند. امروز از هر مسلمانی یاری می طلبم» ..وصف نشدنی است. در پوست خود نمی گنجیدیم. پدرم همان پایین تخت به سجده شکر افتاد. مادرم سرش روی زانو بود و های های گریه میکرد و من و برادرم به خیابان دویدیم! خودت دیدی که کوچه و خیابان غلغله بود! مردم مثل مورچه هایی که خانه هایشان اسیر سیلاب شده بیرون میریختند، یکی دکمه پیراهنش را بین راه میبست، دیگری گِرِه روسری اش را میان کوچه محکم میکرد، عده ای زیر بغل پیرزنی ناراحت را که پایه عصایش بخاطر عجله شکسته بود گرفته بودند و دیدی آن کودکی که به عشق تو کفشهای پدرش را با عجله پوشیده بود و هی می افتاد! مردمی که روزی از سلام کردن به یکدیگر اکراه داشتند، خندان به هم تبریک میگفتند. قنادی رایگان شیرینی پخش میکرد و دم گلفروشی سر خیابان، مردم صف بسته بودند برای خرید گل ولو یک شاخه برای تهنیت به گل نرگس! ماشینها بوقزنان و بانوان کِـلکشان و گلاب پاشان، پشت سر جمعیت عظیمی از جوانان به راه افتادند. جوانانی که دست می افشاندند و با شور میخواندند: «صلّ علی محمد * حضرت مهدی آمد» خیلی از نگاهها به ویترین یک تلویزیون فروشی در آن سوی خیابان دوخته شده بود تا اولین تصویر جمال زیبایت، مخابره جهانی شود. نذر ۳۱۳ صلوات کردم مبادا اَجنبی چشم زخمت بزند. وقتی چهره دلربایت به قاب تلویزیون آمد، شیشه مغازه غرق بوسه شد. یکی بلندبلند صلوات میفرستاد، دیگری قسم میخورد که تو را قبلاً در محلهشان دیده وخیلیها اشکهایشان را با آستین پاک میکردند تا یک دل سیر تماشایت کنند. در این مدت که علائم پیش از ظهور یکی پس از دیگری نمایان میشد، دل شیعیانت مثل سیروسرکه میجوشید اما کسی فکر نمیکرد به این زودیها ببـیندت. راست گفت جدّت رسول خدا که فرمود:« مَثَلِ ظهور مهدی، مَثَلِ برپایی قیامت است. مهدی نمی آيد مگر ناگهاني" قسم میخورم این اثرِ دعای توست که تا کنون ما زیر عَلَمت مانده ایم." کاش زودتر برسی...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۸ساعت 0:10  توسط naqvi
|
❣ آقا جان ❣ عمری ست
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 23:52  توسط naqvi
|
آسمان غرق خیال است، کجایی آقا ؟ آخرین جمعه سال است، کجایی آقا ؟ یک نفر عاشق اگر بود زمین می فهمید... عاشقی بی تو محال است، کجایی آقا ؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 23:33  توسط naqvi
|
محمدتقی سورزهی مهدی! تو طلوع شادیها و غروب غمهایی. تو ستارهای هستی که با آمدنت، ماه و خورشید به درگاهت به سجده درمیایند. فاطمه ریگی از نوکآباد خشخاش یا مهدی! وقتی که لالهها به خواب میروند و چکاوکها نغمه حزنآلود سر میدهند؛ روزی که بلبلان از دوری شقایقها حدیث جدایی میسرایند، دنیا تو را میخواهد. عبدالرب دلدارزهی او میاید. من به قلبم نوید آمدنش را دادهام و با دل شکستهام عهد بستهام که تا او نیاید، چشم از این جهان برنگیرم. خدیجه نارویی نمیدانم چرا هر شب که میخواهم با تو درددل کنم، اشکهایم زود سرازیر میشود؛ ولی با وجود این، احساس آرامش میکنم، زیرا با اشک ریختنم احساس سبکی میکنم و میتوانم به سوی صحرای بیکران عشق بال بگشایم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 22:37  توسط naqvi
|
این فرجک دست تمام کودکان در دست پدر و مادرهایشان أین فرجک القریب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 22:28  توسط naqvi
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 22:17  توسط naqvi
|
درمسیر عاشقی درمیان موج دریا🌊 ما میانخیمه عشقتو
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۸ساعت 0:8  توسط naqvi
|
مـولا جـان . . . نباشد بی تـو عالم را صفایی مگر من دست بر می دارم از تو
سلام امام مهربانم✋
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۸ساعت 0:3  توسط naqvi
|
مهدے_جان❤ مینشینم چوگدا برسرراهت ای دوست شایدافتد به من خسته نگاهت ای دوست به امیدی که ببینم رخ زیبای تو را می نشینم همہ شب برسرراهت ای دوست جانم بہ فدایت آقا جان💖
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۸ساعت 18:6  توسط naqvi
|
|